جواد راستی
پژوهشگر ارشد اقتصاد سیاسی توسعه
در این مقاله سعی خواهد شد با رویکردی جدیدتر و دقیق تر به بیان مفهوم توسعه، ابعاد، اهداف، تاریخچه، شاخص ها و نهادهای موثر در این امر مهم پرداخته شود.
واژه توسعه معادل لفظ Development است. البته به معنای رشد، گسترش، توسعه و عمران نیز به کار می رود. توسعه یافتگی یک مفهوم نسبی به شمار می رود، به طور کلی می توان گفت این مفهوم بیانگر میزان پایین درآمد سرانه در مقایسه با کشورهای توسعه یافتگی است. با توجه به این معنا به نظر نمی رسد شخص یا فرهنگی مخالف آن باشد؛ چون طبیعت انسان، همراه رشد است و انسان از وقتی متولد می شود روز به روز، کامل تر می شود و از جهت روحی و روانی نیز خواهان رشد و کمال است و همه فرهنگ ها نیز دنبال رشد و توسعه هستند.
اما در تعریف توسعه نکاتی را باید مد نظر داشت که مهمترین آنها عبارتند از اینکه:
اولا توسعه را مقوله ارزشی تلقی کنیم، ثانیا آن را جریان چند بعدی و پیچیده بدانیم، ثالثا به ارتباط و نزدیکی آن با مفهوم بهبود توجه داشته باشیم.
”توسعه“ در لغت به معنای رشد تدریجی در جهت پیشرفتهترشدن، قدرتمندترشدن و حتی بزرگترشدن است (فرهنگ لغات آکسفورد, ۲۰۰۱). ادبیات توسعه در جهان از بعد جنگ جهانی دوم مطرح و مورد تکامل قرار گرفت. هدف، کشف چگونگی بهبود شرایط کشورهای عقبمانده (یا جهان سوم) تا شرایط مناسب همچون کشورهای پیشرفته و توسعهیافته است.
طبق تعریف، توسعه کوششی است برای ایجاد تعادلی تحققنیافته یا راهحلی است در جهت رفع فشارها و مشکلاتی که پیوسته بین بخشهای مختلف زندگی اجتماعی و انسانی وجود دارد. به عنوان مثال حتی در کشورهای پیشرفته نیز پیشرفت فکری و اخلاقی انسان با پیشرفتهای فنی (و فناورانه) همسانی ندارد و یا اینکه فرهنگ عامه با تکنیکهای وسایل ارتباط جمعی هماهنگی ندارد. به هر تقدیر امروز تلقی ما از مفهوم توسعه، فرآیندی همهجانبه است (نه فقط توسعه اقتصادی) که معطوف به بهبود تمامی ابعاد زندگی مردم یک جامعه (به عنوان لازم و ملزوم) است.
ابعاد مختلف توسعه ملی عبارتند از: توسعه اقتصادی، توسعه سیاسی، توسعه فرهنگی و اجتماعی و توسعه امنیتی (دفاعی). مناسب نیست بدون توجه به کلیه ابعاد توسعه، صرفاً به یک جنبه اولویت بخشید و دیگر بخشها را در دستورکار آینده قرار داد.
هدف از توسعه و پیشرفت؛ رسیدن به آرامش، آسایش و رفاه انسانهاست و توسعهای که این ملاکها و ارزشها در آن نادیده گرفته میشود، جز نگرانی بشر ثمری به همراه ندارد و خروجی رفاه و آسایش بیشتر، افزایش رضایت عمومی جامعه خواهد بود و خروجی و برآیند رضایت نیز به فرآیند توسعه یافتگی آن جامعه کمک خواهد کرد و یک چرخه صحیح و معقولی را شاهد خواهیم.
بروکفلید در تعریف توسعه میگوید: توسعه را باید برحسب پیشرفت به سوی اهداف رفاهی نظیر کاهش فقر، بیکاری و نابرابری تعریف کنیم.
زنده یاد دکتر حسین عظیمی از بزرگان و صاحب نظران برجسته توسعه، ”توسعه“ را به معنای بازسازی جامعه بر اساس اندیشهها و بصیرتهای تازه تعبیر مینماید. این اندیشهها و بصیرتهای تازه در دوران مدرن، شامل سه اندیشه ”علمباوری“، ”انسانباوری“ و ”آیندهباوری“ است. به همین منظور باید برای نیل به توسعه، سه اقدام اساسی درک و هضم اندیشههای جدید، تشریح و تفضیل این اندیشهها و ایجاد نهادهای جدید برای تحقق عملی این اندیشهها صورت پذیرد.
مفهوم توسعه به مرور زمان تکامل یافته است. از دهه ۱۹۷۰ به بعد ابعاد توسعه از اقتصاد فراتر رفته و از دهه ۱۹۹۰ میلادی با مطرح شدن توسعه انسانی، در ادبیات جهانی مفهومی جدید پیدا کرده است. در سپامتر سال ۲۰۰۰ میلادی، از سوی سازمان ملل یک راهبرد جدید در ادبیات توسعه مطرح و اعلام شد که سال ۲۰۱۵ آخرین مهلت برای دستیابی به اهداف هشت گانه توسعه هزاره تعیین گردیده است.
بنابراین نتیجه تکامل مفهومی توسعه رسیدن به مفهوم جدیدی به نام توسعه پایدار در سطح جهان بود که این مفهوم در قالب اهداف هشت گانه توسعه هزاره نیز به خوبی بیان گردیده است.
اهداف هشت گانه توسعه هزاره عبارتند از:
- ریشه کنی فقر و گرسنگی همگانی
- دستیابی به آموزش ابتدایی همگانی
- ارتقای برابری جنسیتی و توانمند کردن زنان
- کاهش مرگ و میر کودکان
- بهبود بهداشت مادران
- مبارزه با ایدز، مالاریا و سایر بیماری ها
- ایجاد محیط زیست پایدار
- گسترش مشارکت جهانی برای توسعه (هینز، ۱۳۹۰: ۷۶)
تاریخچه پیشگامی غرب به شرق در توسعه یافتگی
بیشتر ثروت جهان از سال ۱۸۰۰ تاکنون ایجاد شده و حدود یک سوم آن در مالکیت اروپاییان و آمریکاییان است، درحالیکه آنها کمتر از ۲۰ درصد جمعیت جهان را تشکیل میدهند. در سال ۱۵۰۰ میلادی، میزان ثروت متوسط یک فرد چینی کمی بیشتر از یک آمریکایی بود. وقتی به دهه ۱۹۷۰ میرسیم، یک آمریکایی ۲۰ برابر ثروتمندتر از یک چینی است. اما چرا؟
بسیاری تلاش کردهاند که این موضوع را به امپریالیسم نسبت دهند که به دو دلیل اشتباه است. امپریالیسم اصلاً اختراع اروپائیان نبود. امپراطوریها مثل مغول و عثمانی پیش از آن هم مدام به بقیه حمله میکردند. همچنین، اوج تفاوت ثروت غرب و شرق حدود دهه ۱۹۷۰ اتفاق میافتد یعنی سالها پس از برچیدهشدن امپراطوریها.
🔸ساموئل جانسون در کتابش تاریخ راسلاس در ۱۷۵۹ مینویسد “چرا و چگونه است که اروپائیان تا این حد قدرتمند هستند؟ آنها میتوانند به سادگی برای تجارت یا هجوم به آسیا و آفریقا بروند اما آسیاییها و آفریقاییها قادر به به حمله به مرزهای آنها نیستند.”
🔸ابراهیم متفرقه ادیب و محقق عثمانی در کتابش در ۱۷۳۱ مینویسد “چرا کشورهای مسیحی که در گذشته تا این حد ضعیفتر از ملل مسلمان بودند قادر به تسلط به این همه سرزمینها شده و حتی ارتش پیروز عثمانی را شکست دادند؟” او سپس اینگونه پاسخ میدهد: “زیرا آنها قوانین و مقرراتی دارند که برمبنای منطق ساخته شدهاند.”
🔸شاید فکر کنید که میتوان تفاوت ثروت ملل را براساس جغرافیا توضیح داد، اما دو آزمون طبیعی بزرگ قرن بیستم خلاف آن را به ما ثابت میکنند: جدایی آلمان به بخش شرقی و غربی پس از جنگ جهانی دوم و تقسیم کره به بخش شمالی و جنوبی، یکی ذیل کمونیسم و دیگری کاپیتالیسم. این یعنی نه جغرافیا و نه خصوصیات یک ملت اهمیت چشمگیری ندارند. دلیل اصلی ایدهها و نهادها هستند.
در سال ۱۷۷۶ آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل مینویسد: “بنظر میآید که چین مدتهاست که رشد چشمگیری نداشته و سطح ثروتی که سالها پیش کسب کرده احتمالاً متناسب با ذات قوانین و مقررات آن کشور است. اما با توجه به خاک، اقلیم و شرایط آن، قوانین و مقرراتی متفاوت احتمالاً میتوانست نتیجهای بسیار بهتر به بار آورد.”
شاخص های مهم توسعه یافتگی :
الف) میزان تولید و درآمد سرانه ملی به همراه زیرساختهای اقتصادی پویا و دانش بنیان:
از مهمترین شاخصه هایی که می توان از آن به عنوان معیاری برای سنجش توسعه یافتگی در یک جامعه یاد کرد میزان سرانه تولید در آن کشور می باشد، مازاد تولیدی که در یک کشور به دست می آید معیاری برای سنجش رشد یک کشور به حساب می آید. رشد اقتصادی مداوم می تواند باعث قدرت یافتن یک یا چند صنعت مادر در جامعه شود و در نهایت زمینه برای بوجود آوردن و توسعه دادن زیرساخت های اقتصادی جدید را فراهم می آورد. بنابراین میزان توسعه یافتگی و پویایی اقتصادی که توان رقابت با بازارهای جهانی را داشته باشد یکی از مهمترین عوامل سنجش میزان توسعه یافتگی در یک کشور می باشد و این نمی تواند تحقق یابد مگر در سایه صنایعی که دانش بنیان باشند.
ب) میزان درآمد افراد و سطح رفاه عمومی افراد در جامعه:
درآمد های افراد در یک جامعه به عنوان یکی از مهمترین عوامل سنجش توسعه یافتگی در یک کشور محسوب می گردد، چرا که هر چه در امد افراد یک خانوار بالا تر باشد افراد خانوار از سطح زندگی بهتر و به تبع ان پس انداز بیشتر برخوردار خواهد بود که مجموع این عوامل را می توان به عنوان میزان سطح رفاه عمومی در جامعه برشمرد، هرچه میزان سطح رفاه عمومی در جامعه کمتر باشد چهره خشن فقر در کشور کمتر نمایان می گردد از این روست که می توان میزان استاندارد موجود در یک کشور را با کشورهای در حال توسعه یافته سنجید، هر چه سطح این استاندارد به کیفیت مطلوب نزدیک تر باشد سطح توسعه یافتگی بیشتر خواهد بود
ج) کوچک شدن دولت و نهادهای مدنی و سطح نهادینگی این نهادهای در یک اجتماع:
نهادهای مدنی در جوامع امروزی به عنوان یکی از شاخصه های مهم توسعه یافتگی به حساب می آیند. کارکرد این نهادها به عنوان بخشی از خدمات اجتماعی در یک جامعه میزان مشارکت تک تک احاد جامعه را در تعیین سرنوشت خود فراهم می آورد به طوری که بخش عظیمی از خدمات اجتماعی و فعالیت های فرهنگی و اقتصادی و سیاسی از دوش دولت ها برداشته شده و به بخش خصوصی که در ارتباط مستمر با دولت و مردم قرار دارند گذاشته می شود. کوچک شدن دولت و دخالت مردم در بخش های مختلف اجتماع سبب کاهش در صرف هزینه های دولتی شده و این بخش های اجتماعی که به صورت موسسات غیر انتفاعی دست به فعالیت می زنند با سهیم کردن مردم بخش های خدماتی امور را به صورت منطقه ای و یا موردی مورد رصد قرار داده و در هر بخش یا منطقه به خدمت رسانی مشغول می گردند. برای مثال می توان از نهادهای حفظ محیط زیست یاد کرد که می توانند با مشارکت مردم به عنوان همیار دولت در بهینه سازی محیط های زندگی شهری یارای دولت های باشند و یا سازمان های خدماتی ای که به بخش سالمندان کمک رسانی می کنند و یا نهادهایی که در بخش سلامت فعالیت دارند همه این ها در جهت افزایش سطح رفاه عمومی و کیفی کردن استانداردهای زندگی می توانند برنامه ریز و مجری خوبی در جهت کمک به پیشبرد سیاست های بخش اجرایی کشور باشند. از این رو نقش این سازمان ها در کشورهای توسعه یافته نقش چشم گیری است و هر چه این نهاد ها از جایگاه مستحکم تری در یک جامعه برخوردار باشند یا به قولی نهادینه تر باشند آن جامعه از توسعه بیشتری برخوردار خواهد شد.
د) موقعیت یک کشور در نظام جهانی:
توسعه یافتگی زمانی می تواند تجلی یابد که کشورهای توسعه یافته و یا در حال توسعه بتوانند از میزان مشارکت در نظام جهانی سهم بیشتری دریافت نمایند از این رو مشاهده می کنیم که کشوری که از استانداردهای بالاتر و اقتصاد توسعه یافته تری برخوردار باشد می تواند در نظام جهانی از جایگاه بالاتری برخوردار شود و در سیاست گذاری های نظام جهانی حضور پررنگ تری داشته باشد.
🔸شش نهاد وجود دارند که باعث تفاوت بزرگ غرب و شرق شده اند:
- رقابت
در سال ۱۵۰۰ در اروپا نه تنها صدها واحد سیاسی مختلف وجود داشتند، بلکه درون هر کدام از این واحدها بین بیزینسها و قدرتهای سیاسی نیز رقابت وجود داشت. پدر مفهوم شرکت مدرن یعنی منطقه سیتی در لندن در قرن دوازده میلادی بوجود آمد. اما هیچ چیزی مانند این در چین وجود نداشت، به جز یک دولت قدرتمند که هر شخصی که تمایل به پیشرفت داشت باید از درون آن سیستم میگذشت.
- انقلاب علمی
انقلاب علمی غرب تفاوتهای بسیار مهمی با نوع شرقی آن داشت. علم در غرب با استفاده از روشهای تجربی به انسان قدرت غلبه بر طبیعت را داد. یک نمونه جالب کاربرد فیزیک نیوتونی توسط بنجامین رابینز برای افزایش دقت توپخانه بود. در همین زمان در امپراطوری عثمانی که فاصله چندانی نیز با اروپا ندارد نه تنها انقلاب علمی صورت نمیگیرد بلکه حتی آنها رصدخانه استانبول را نابود میکنند زیرا به نظرشان تلاش برای خواندن ذهن خدا کفرآمیز بود.
- حقوق مالکیت
دموکراسی نیست که اهمیت دارد، بلکه حکومت قانون برمبنای حقوق مالکیت است که باعث مثلاً تفاوت آمریکای شمالی و جنوبی میگردد. بیشتر مردم آمریکایی شمالی تا سال ۱۹۰۰ مالک حداقل مقداری زمین هستند، درحالیکه همزمان در آمریکای لاتین بیشتر زمینها در دست جمعیت بسیار کوچک نوادگان فاتحان اسپانیایی و پرتغالی بود.
- پزشکی مدرن
داروهای مدرن در اواخر قرن نوزدهم پیشرفتهای بزرگی برای درمان بیماریهای عفونی مهم کردند که امید به زندگی را تا دو برابر افزایش دادند و این تأثیر خود را در مستعمرات اروپایی نیز نشان میدهد. جالب توجه است که میزان رشد امید به زندگی در این کشورها پس از استقلال از کشورهای استعمارگر سریعتر نمیشود.
- جامعه مصرفی
جامعه مصرفی لازمه وجود انقلاب صنعتی است. مردم باید بخواهند که لباسهای زیادی داشته باشند. این جامعه مصرفی است که باعث تحریک رشد اقتصادی و حتی تغییرات تکنولوژیک میگردد. ژاپن اولین کشور غیرغربی بود که این مدل را پذیرفت. دیدگاه مقابل آن مهاتما گاندی در هند و تشویق و نهادینه کردن فقر بود. امروزه هندیهای کمی هستند که آرزو میکنند ای کاش کشورشان مسیر گاندی را دنبال میکرد.
- اخلاق کاری
مکس وبر بر این تصور بود که دلیل آن مذهب پروتستان است. او اشتباه میکرد و هر فرهنگی قادر به بهبود اخلاق کاری است اگر بتواند نهادهایی بسازد که باعث ایجاد انگیزه کار و فعالیت شوند. این موضوع امروز برای ما روشن است زیرا اخلاق کاری جهان کنونی ما دیگر یک پدیده غربیِ پروتستان نیست.