دلنوشتهای برای هیأت علمی جوان. ✍️احمد بایبوردی گاهی لازم است در میان هیاهوی آمارها، مصوبهها و نامههای رسمی، کمی مکث کنیم و از «آدمها» حرف بزنیم؛ از کسانی که پشت عنوانها و ردیفهای بودجه، زندگی واقعی دارند. هیأت علمی جوانی را تصور کنید؛ با مرتبه استادیار، حدود ۴۵ سال سن، سالها تحصیل، تلاش، مهاجرت معکوس […]
دلنوشتهای برای هیأت علمی جوان.
✍️احمد بایبوردی
گاهی لازم است در میان هیاهوی آمارها، مصوبهها و نامههای رسمی، کمی مکث کنیم و از «آدمها» حرف بزنیم؛ از کسانی که پشت عنوانها و ردیفهای بودجه، زندگی واقعی دارند.
هیأت علمی جوانی را تصور کنید؛ با مرتبه استادیار، حدود ۴۵ سال سن، سالها تحصیل، تلاش، مهاجرت معکوس یا ماندن آگاهانه در کشور، و امروز با حقوقی در حدود ۴۰ میلیون تومان. عددی که شاید روی کاغذ «حقوق» باشد، اما در واقعیت زندگی، بیشتر شبیه «تلاش برای بقا»ست تا «زندگی با کرامت».
او نه در ابتدای مسیر است که امید خام داشته باشد،
و نه در انتهای راه که خیالش از آینده راحت شده باشد.
در میانهای ایستاده که بیش از هر زمان دیگری، نیاز به ثبات، احترام و امید دارد.
از ابتدای سال ۱۴۰۴، وعدهها شکل گرفت.
گفته شد قرار است اصلاحی صورت بگیرد،
گفته شد قانون پشتوانه این تغییر است،
گفته شد قرار است بخشی از بیعدالتیها جبران شود.
ماهها گذشت،
انتظارها ساخته شد،
برنامهریزیها بر اساس همان وعدهها شکل گرفت.
و در نهایت، در پایان سال، همه چیز رنگ «مصوبه قانونی» گرفت؛
چیزی که دیگر قرار نبود محل تردید باشد.
اما با آغاز ۱۴۰۵،
همانجایی که باید زمان اجرا میبود،
ناگهان تردیدها برگشت،
تعویقها شروع شد،
و در عمل، همان «دبهای» که بارها تجربه شده، دوباره تکرار شد.
مسئله فقط پول نیست.
مسئله، فرسایش اعتماد است.
وقتی یک عضو هیأت علمی میبیند:
قانون تصویب میشود اما اجرا نمیشود،
وعده داده میشود اما به تعویق میافتد،
و آیندهای که بر اساس آن برنامهریزی کرده، ناگهان بیپشتوانه میشود،
دیگر فقط سفرهاش کوچکتر نمیشود،
بلکه افق نگاهش هم کوتاهتر میشود.
او دیگر به ماندن با «اطمینان» فکر نمیکند،
بلکه به ماندن با «تردید» عادت میکند.
این همان نقطه خطرناک است؛
جایی که فرسایش، آرام و بیصدا اتفاق میافتد.
در کنار همه اینها، واقعیت این است که هیأت علمی جوان، نه تنها با مشکلات معیشتی روبهروست، بلکه زیر بار مسئولیتهای علمی، آموزشی، پژوهشی و تربیت نسل آینده نیز قرار دارد. از او انتظار تولید علم داریم، انتظار نوآوری داریم، انتظار تربیت دانشجو داریم—اما حداقلهای اطمینان و ثبات را از او دریغ میکنیم.
این دلنوشته نه برای تقابل است،
نه برای نادیده گرفتن زحمات سایر بدنههای سازمانی؛
بلکه یادآوری یک حقیقت ساده است:
عدالت، اگر قرار است معنا داشته باشد،
نباید بین گروهها دست به انتخاب بزند.
همانطور که بیتوجهی به کارکنان غیرهیأت علمی ناعادلانه است،
بیثباتی و خلف وعده در قبال هیأت علمی جوان هم ناعادلانه است.
هیچ بدنهای نباید قربانی دیگری شود.
اگر قرار است اصلاحی صورت بگیرد،
باید «همه» را ببیند.
اگر قرار است قانونی اجرا شود،
نباید در ایستگاه اجرا متوقف شود.
و اگر قرار است امیدی باقی بماند،
باید نشانهای از صداقت در عمل دیده شود.
هیأت علمی جوان،
بیش از افزایش عدد حقوق،
به «اعتماد» نیاز دارد؛
به اینکه بداند آنچه امروز تصویب میشود،
فردا هم پابرجاست.
و این، شاید مهمترین سرمایهای است که اگر از دست برود،
با هیچ مصوبهای بازنخواهد گشت.
جمعبندی ساده است:
عدالت، فقط در توزیع منابع نیست؛
در وفاداری به وعدههاست.







